امروز در مملکت ۲۵۰۰ ساله من اتفاق جالبی افتاد... هزاران کيلومتر دور از زيمباوه مردی با سخنان موگابه فقر و جهل رو بر اصلاحات پيروز کرد...  

  
نویسنده : اشکان ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ تیر ،۱۳۸٤


 

تصميم گرفتم و به معين رای می دم...

  
نویسنده : اشکان ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ خرداد ،۱۳۸٤


 

نميشد امروز يادی نکرد از يه سال پيش دقيقا در چنين روزی... پارسال همين روز اومدم به اين کشور... ديگه خيلی چيزها عوض شده... وهنوز هوا خوبه!

چقدر وقت گذشت...

  
نویسنده : اشکان ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸٤


 

 

اين از همه جالب تره...

  
نویسنده : اشکان ; ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸۳


 

 

جالبه

  
نویسنده : اشکان ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ بهمن ،۱۳۸۳


 

دكتر «محمدحسن باستان حق» از اساتيد با سابقه و فرهيخته دانشگاه علوم پزشكي تهران به دنبال يك دوره بيماري سخت به ديدار حق شتافت.
دكتر باستان حق كه طي سالهاي 65 تا 76 رياست قديمي ترين و بزرگترين دانشگاه علوم پزشكي كشور را برعهده داشت منشاء خدمات شايسته اي در عرصه دانشگاهي ايران بود. مراسم تشييع پيكر اين استاد برجسته امروز صبح از محل بيمارستان دكتر شريعتي انجام شد.

گاهی اوقات به مغزتم نميرسه برای دکتر باستان حق هم دلت تنگ بشه...

 

  
نویسنده : اشکان ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ دی ،۱۳۸۳


 

بالاخره وبلاگ انگليسيم رو راه انداختم!!!!! راستش از اينکه خيلی تمام نظراتم برای مردم در دسترس باشه خوشم نمی آد و متاسفانه آدم فيلم بازی کردن هم نيستم... آقا شايد ما خواستيم به يکی فحش خواهر مادر بديم!!! آدرس وبلاگم رو اينجا نمی ذارم ولی کم کم سراغ آدم هايی که دوستشون دارم می آم و آدرس رو بهشون می دم فقط از اسم وب لاگ خنده تون نگيره....

  
نویسنده : اشکان ; ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ دی ،۱۳۸۳


 

 

سلام

 

  
نویسنده : اشکان ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ دی ،۱۳۸۳


 

ديشب داشتم فکر ميکردم فردا شب يلداست... چقدر دوست داشتيم اين برف لعنتی تهرونو که يکی از معدود چيز هاييه که تو مملکت عهد بوقی و افسانه ايی چند هزار ساله هنوزم که می آد با کيفيت می آد! شايد يکی دو بار بيشتر نياد ولی همون يکی دوبار کافی که هر سال واسه يه عمر برات خاطره بسازه... همون يکی دو بار که می آد می بردت زير کرسی خونهء قديمی عمت تو اراک... همون يکی دو بار که می آد می بردت به اون سالای برف بازی بی محابا٬ چنان با گلوله برفی ميزدم تو سره رضا و روزبه که تمام عقده های فوتبال باختنم بريزه بيرون... همون يکی دوبارش کافيه که هر سال ياد شب يلداها بيوفتی کنار شومينه٬ عجب مرضی بود آجيل خوردن و چای سماوری... اين آخری ها همون يکی دوباری که می اومد بی اختيار ميبردت سر پل تجريش از پياده روی کج و معوج مقصود بيک٬ با اون زمينه عظيم سفيد توچاليش٬ کلی بوی ماهی٬ رنگ ميوه٬ چراغ های سبز نئون امام زاده صالح٬ داد و فريادهای آتيش زدم به مالم...

امسال يه مقدار فرق ميکنه... جاتون خالی توی لندن کنار شوفاژ داغ نشستم٬ يه چای کيسه ایی با طعم ميوهء نميدونم چی چيه کجا درست کردم و دارم مشتاقانه اخبار راز بقای عراق رو دنبال ميکنن... نه از عمه ام خبری هست... نه از کرسی خبری هست... نه گلوله برفی تو دستمه... نه بوی دود شومينه ايی٬ آجيلی٬‌سماوری٬ سر پل تجريشی٬ توچالی٬ امام زاده ايی.... حالا اين ها رو ميشه يه کاريش کرد....

برفه نيست٬ برفه نيست٬ اصلا مشکل همينه که برفه نيست... وقتی می اومد درست حسابی می اومد... وقتی می اومد تا تو دلت قند تعطيل کردن مدرسه رو آب نکنه قطع نمی شد... عجب برفی بود...

  
نویسنده : اشکان ; ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ دی ،۱۳۸۳


 

يکی از مزايای بزرگ صحبت نکردن به زبون مادری اينه که قبل از حرف زدن مجبوری يه ذره فکر کنی!

  
نویسنده : اشکان ; ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸۳


 

چيه چی ميخواهی؟ کجا می خواهی بری؟ چی رو می خواهی عوض کنی؟ کجا می خواهی اسمت بره؟ چه بلايی می خواهی سرش بياری؟ چه نقشه ايی داری؟ چرا هميشه از دست خودت عصبانی ميشی؟ دلتنگی؟ اميدواری؟ تموم شده؟ ميدن يا نميدن؟ بايد يه صفحه درست کنی... بايد معرفی بشی.... بايد همه بفهمن که چه آدم مهمی هستی.... نه اين نوشتن کارت های کريسمس کار تو نيست!  يادته؟ يادته؟ يادته؟!

اشکان + Guinness Draught

  
نویسنده : اشکان ; ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸۳


 

ديشب٬ عمه ام عمرش رو داد به شما٬ کوله بار خاطرات قشنگش رو انداخت رو کول ما... 

  
نویسنده : اشکان ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸۳


 

جالبه! اين رسانه بن لادن تيزر مربوط به خليج فارس رو بر داشته!!!

  
نویسنده : اشکان ; ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ آذر ،۱۳۸۳


 

در حالی که ما داريم توی سايت Petition online برای بر گردوندن خليج فارس تلاش می کنيم٬ جالبه که فقط يه طومار هست که از Persian Gulf will remain persian بيشتر امضا داره متن اين طومار جالبه٬ ولی از اون جالب تر امضاهای مردمه که خواهيد ديد...

اين هم تيزری توسط بنگاه ناسيوناليسم احمقانه عربی «الجزيره»٬ آقايان اگه بخوان يه چيزی بنويسن يا نشون بدن که خون بربريت عربی رو به جوش بيارن حتما بايد در قالب يه زنی باشه که يا دزديده ميشه يا بهش تجاوز ميشه...

  
نویسنده : اشکان ; ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ آذر ،۱۳۸۳


 

اصلا خوابش نمی برد... بلند شد ساعتش رو نگاه کرد... ساعت پنج صبح شده... صدای آروم Smooth Jazz توی اتاق پيچيده٬ ولی خيلی آروم... يه لحظه پيش خودش فکر کرد که چقدر دلش برای ايران تنگ شده... صدمين غلتش رو توی رخت خواب زد که يه دفعه صدای سفيره Yahoo Messanger توی اتاقش پيچيد که Mail داری... حتما بايد از ايران باشه که الان تازه صبح شده... آره خودشه... از دوست صميميش بود ... بازش کرد... چشمش که به آدرسها افتاد دلش يه جوری شد... مثل هميشه از اون Mail های فورواردی که اسم همه رو توش می شد ديد نبود... فقط به پنج شش نفر خاص که ميدونست از صميمی ترين دوستاش هستند٬ فرستاده شده بود.... نوشته بود بچه ها من تصميم گرفتم از اورکات خارج بشم چون حوصله ام رو سر می بره٬ همتون رو دوست دارم.... يه حس غريبی بهش دست داد... پريد روی کامپيوتر... براش نوشت خره منم ازاين بنگاه دوست يابی خوشم نمياد ولی تنها راهيه که کی تونم تورو از اين سره دنيا ببينم... کليک کرد و فرستاده شد... از اون ساعت اين پنجمين باره که کليک ميکنه و فرستاده ميشه ولی جوابی بر نمی گرده....

http://www.adinebook.com/gp/product/9640645974/853-5798478-9797161

  
نویسنده : اشکان ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ آذر ،۱۳۸۳


 

بالاخره اين بمب افتاد همون جايی که بايد! به گوکل برين و arabian gulf رو جستجو کنيد.... تبريک!

ابراهيم نبوی...

يسلشيسل

http://www.nairsociety.com/announce1.طشلسیhtm

 

 

لسيبلی

  
نویسنده : اشکان ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ آذر ،۱۳۸۳


 

ديروز مراسم دادن جايزهَ کتاب سال دانشجويی بوده... يکی از جايزه هايی که دادن يک سفر حج عمره است... جالبه تا حالا بهش فکر نکرده بودم٬ يعنی چرا پارسال که کتاب خسی در ميقات٬ جلال آل احمد رو خوندم خيلی کنجکاويم تحريک شد که يه سفر برم مکه در يه زمانی... حالا که اين موقعيت پيش اومده برام خيلی جالبه که اين مسافرت رو برم... فارغ از اينکه آدم اعتقاد داره يا نداره٬ فکر ميکنم اين مکان بخصوص از اون جاهايی است که حتما بايد يه سررفت... 

امروز روزنامه اطلاعات درست ترين عکس موضوعيش رو توی صفحه اول زده بود! برندگان جايزه با حداد عادل عکس گرفته بودن... و پدر من هم در اون گوشه تصوير ايستاده... نميدونم که چطور اينو بايد نوشت ولی من اگه جايزهايی هم می برم به خاطره اين مرده! تولدت مبارک! خيلی مخلصيم!!!  

http://www.adinebook.com/gp/product/9640645974/853-5798478-9797161

  
نویسنده : اشکان ; ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ آذر ،۱۳۸۳


 

  
نویسنده : اشکان ; ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ آذر ،۱۳۸۳


 

۲۵ آوريل امسال اومدم به انگلستان... يه راست با پسر عموم رفتيم شهری به نام ويندزور... چند وقت اول خوب بود٬ مثل هميشه ميگذشت٬ مثل ايران بود... بيرون برو٬ سر کلاسی چيزی٬ بعد هم بيا خونه قرمه سبزی دست پخت کژال (خانم پسر عموم) رو بخور.... دست پختش عالی بود... اين اوضاع و احوال تا يه چند وقتی بيشتر ادامه نداشت... يهو همه چيز به هم ريخت... اصلا برام باور کردنی نبود... پسر عموی نازنين رفت به ينگه دنيا... حالا بدو دنبال خونه ... پيدا نميشد...بعد از قرنی امتحان بيوفت... شش ماه بيوفت عقب... دنبال کارآبزروری  پيدا کردن تو بيمارستان بيوفت.... پيدا نميشد... حساب بانکی باز کن.... آخه کی برای يه نفر با ويزای ويزيتوری حسلب بانکی باز ميکنه... از اين طرف امتحان ميدی که qualify بشی از اون طرف اون سر دنيا Over Qualify!! ميشی.... همون موقع نون به نرخ روز خورا از لذت «انتظار معجزه بر باد دادن و...»٬ بالا و پايين می پريدن... يادش بخير روزی نبود که سرم از روی بالش بردارم ومنتظر يه خبر بد نباشم....

ولی اگه امروز يه نفر به من بگه که بزرگترين درسی که از اون دو ماه گرفتی چی بود... ميگم اينکه « در هميشه روی يه پاشنه نمی چرخه»... يادم نميره که دراون بی فرصتی خونه پيدا کردن... از در خونه خانم ايتاليايی اومدم بيرون خوشحال و خندان که بالاخره يه جايی رو پيدا کردم... به اولين خواننده دوره گرد تو مترو که رسيدم از خوشحالی يه پول درست و حسابی توی کلاهش انداختم... ساعتی نگذشته بود که زنگ زد که خونه رو به کسی داده!!

ولی حالا اوضاع يه کمی عوض شده... هر تلفنی که زنگ می زنه منتظر يه خبر خوشم... ولی خوشحالی فرهنگ می خواد... توی همون روزهای به ياد ماندنی ترين دو ماه زندگی... به خودم قول دادم که ... اگه يه روزی خبری مشعوفم!‌ کرد يادم باشه که يه همچين دو ماهی هم ميتونه پشت سرش بياد.... بنابراين سنگين باش... از موفقيت هات لذت ببر ... در شرايط بد فکر کن که شرايط بدتری هم ميتونه باشه... اون موقع هايی که به خودت غره ميشی... از خدا تشکر کن... و هميشه به ياد اين دو ماه خوب زندگيت (خوب از نوع ديگه) که لا اقل باعث شد خيلی ها رو بشناسی... و قدر خيلی ها رو بدونی باش....

اگه يه دو ماه ديگه يا دو سال ديگه توی زندگی ام باشه از اين بيشتر ازش ياد می گيرم و منتظر روزهای خوب ميمونم...

امروز مهدی (کسی که برام بهترين دوست بوده در سه سال گذشته) زنگ زد که: کتابت٬ کتاب تاليف سال دانشجويی شد٬ مبارک باشه...

http://www.adinebook.com/gp/product/9640645974/853-5798478-9797161

  
نویسنده : اشکان ; ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸۳


 

چقدر مرز خوشحالی و ناراحتی آدم می تونه باريک باشه٬ می تونی با کليک کردن يه آيکون تمام روز رو در خوشحالی سپری کنی يا اينکه تمام سال رو در ناراحتی !!! 

http://www.adinebook.com/gp/product/9640645974/853-5798478-9797161 

  
نویسنده : اشکان ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸۳